mana
Forum Replies Created
-
گلی کورژف (Geliy Korzhev) یکی از برجستهترین نقاشان روس در قرن بیستم (1925ـ2012).
کارهای کورژف از سطح آثار تبلیغاتی (پروپاگاندیستیِ) سیاسی شروع میشوند و تا کارهای مفهومی و شخصی عمیقتر امتداد مییابند. اما… اما در سراسر این کارها «اندوهی» جاری است؛ اندوهی که میتوان آن را «اندوه روسی» نامید.
کورژف کمونیستی ثابتقدم بود و در تمام عمر به آرمان کمونیسم وفادار ماند، اما او هنرمندی غیرحکومتی بود. «اندوه روسی»ای که به آن اشاره کردم از اینجا میآید که او به مردم ساده (خلق) نظر دارد و همواره کوشیده است ضمن پایبندی ایدئولوژیک، مردم عادی و رنجکشیده را به تصویر کشد. کورژف رفتهرفته با تغییر جهت دولتمردان روسیه در دهۀ 1970، تابلوهای سیاسیِ انتقادی و گزندهای را خلق کرد. در این تابلوها دولتمردان چونان موجوداتی انگلمانند و خیانتکار ترسیم شدهاند. این نقدِ دولتمردان کمونیست پس از فروپاشی اتحاد شوروی و شکلگیری نظام کاپیتالیستی یا غیرکمونیستیِ جدید در روسیه شدت گرفت. او در تابلوهای دهۀ 1990 جانورانی زشت و تهوعآور را کشیده است که کنایه از آزمندی و طمعورزی دولتمردان کثیفی است که خون مردم را برای مقاصد شخصی خود میمکند.
اشاره شد که او به «خلق» نظر دارد: مردمی که کمترین اسباب و مایحتاج زندگی را دارند. مردمی که تمام داشتههایشان در دو قفسۀ کوچک جا میشود. مردمی که زندگی دشوار و بیرحم دستهایشان را زمخت و چهرههایشان را بیلبخند کرده است. مردی که یک چشماش را، مردی که یک پایش را، مردی که یک دستاش را در جنگ از دست داده است. مادری که فرزندش از جبهه بازنگشته است. اینها درونمایههای تابلوهای اوست. این همان چیزی است که در تاریخ هنر به آن «واقعگرایی سوسیالیستی» میگویند. اما چنانکه اشاره شد، کارهای کورژف هرگز کارهایی حکومتی و پروپاگاندیستی نیستند، در حالی که «واقعگرایی سوسیالیستی» در بسیاری موارد در خدمت تبلیغات و ایدئولوژی حکومت بود.
میخائیل گورباچف، آخرین رهبر اتحاد شوروی، با در پیش گرفتن سیاست جدید در دهۀ هشتاد (موسوم به سیاست «پِرِستروئیکا» و «گلاسنوست») کوشید از طریق دموکراتیکسازی نظام و ایجاد شفافیت بیشتر، بر پویایی نظام شوروی بیفزاید و از فساد سیاسی و اقتصادی حاکم بکاهد. اما کمونیستهای اصیل، مانند کورژف، چنین راهی را خیانت به آرمان کمونیسم میدانستند و چنانکه میدانیم این راه به فروپاشی اتحاد شوروی منجر شد. کورژف دیگر با این نظامِ فدراتیو جدید سر آشتی نداشت و حتا در دهۀ 1990 از دریافت جایزهای که به او اختصاص یافته بود خودداری کرد تا نشان دهد او فرزند وفادار نظام کمونیستی است.
هنرمندی مانند کوژف که سخت پایبندیهای ایدئولوژیک دارد و جامعه و حکومتاش را در مسیری دیگر میبیند، آیا احساس انزوا نمیکند؟ میکند! این انزوا و این تنهاماندگی را در دو شخصیت پربسامدی که در کارهای کورژف وجود دارند میتوان دید: اول «مسیح» و دیگری «دُن کیشوت». مسیح را کاهنان (که نمایندگان قدرت مستقر اند) به صلیب کشیدند و دُن کیشوت هم همواره نماد مبارزی متوهم و جنگجویی خیالباف است. کورژف در این دو شخصیت تنهایی خویش را باز یافته بود.
گلی کورژف کمونیستی اورتدوکس (سختکیش) بود که در زمرۀ هنرمندانِ جریان موسوم به «واقعگرایی سوسیالیستی» جای میگیرد. اما قلم و بوماش را به اربابان قدرت نفروخت. نه به رهبران دوران شوروی و نه به رهبران دوران روسیۀ فدراتیو. او زاویهاش را همواره با حکومت حفظ کرد و همواره خواست «خلق» را به تصویر کشد. او تنها ماند؛ دُن کیشوت ماند. و این نگاه به فلاکت «خلق» و تنهایی «خویش» اندوهی را در کارهایش بازتابانده است؛ به همین دلیل گفتم «گلی کورژف تصویرگر اندوه روسی است».
به نقل از مهدی تدینی
-
اگر به اوقاتی فکر کنی که در اوج حالت مثبت احساسی بودی، تقریبا هیچ موقع در تنهایی نبوده. وقتی به شادترین لحظاتی که تا حالا تجربه کردی فکر کنی، تقریبا همیشه با افراد دیگه بوده. تکامل، ما رو به صورت موجودات اجتماعی ساخته. سیستم احساسی ما (hedonic system) در پیرامون انسانهای دیگه ساخته شده. یعنی هدفش تعلق داشتن و خدمت به چیزی بزرگتر از نفس (self) است. نفس، زمینی کاملا لمیزرع برای بهزیستی (well-being) است.
Prof. Martin Seligman
-
《یک راهنمای همه جانبه برای طراحی محصول》
وقتی به طراحی محصولی فکر میکنیم ابتدا باید به سه سوال جواب بدهیم:
- کدام مشکل؟
- چه کسانی این مشکل را دارند؟
- برای حل آن چه کاری انجام دهیم؟
یافتن راهحل برای یک مسئله شامل پنج مرحله است:
همزادپنداری – درباره افرادی که دارید برایشان طراحی میکنید بیاموزید. در جهت درک کاربران پژوهش کنید.
تعریف – دیدگاهی بر اساس نیازها و بینش کاربر بیافرینید.
ایدهپردازی – توفان مغزی راه بیندازید و راهحلهای نوآورانهٔ هرچه بیشتری بیابید. با آزادی کامل فهرستی از راهحلهای بالقوه تشکیل دهید.
نمونهسازی – یک نمونه (یا یک سری نمونه) بسازید که انگاره (فرضیه) خودتان را بیازمایید. نمونهسازی به طراحان امکان می دهد که بتوانند بفهمند آیا در مسیر درستی هستند یا نه؛ نیزمعمولا راهحلهایی را به ذهن میآورد که بدون نمونهسازی به آنها نمیرسیدیم.
آزمایش – برای دریافت بازخورد به کاربران روی بیاورید.
طراحی محصول شامل مراحل زیر میشود:
- مشخص کردن چشمانداز محصول و استراتژی: چشمانداز دربارهی طراحی محصول به سوال «چرا؟» جواب میدهد و استراتژی به سوال «چطور؟»
- تحقیق درباره محصول
- تحلیل و بررسی کاربران
- ایدهپردازی
- طراحی
- تست و راستی آزمایی
- فعالیتهای بعد از راهاندازی
-
This reply was modified 4 years, 8 months ago by
mana.
-
پرسونا
پرسونا کاربر بالقوه محصول شما محسوب میشه و اگر شما قبل از لانچ محصول به درستی تشخیص دهید که چه کسانی از محصول شما استفاده خواهند کرد، محصول پذیرفتنیتری را طراحی و ارائه میکنید.
مرحله اول: پایلوت پرسونا (Pilot Persona)
در این مرحله طراح بر اساس “فرضیات” و “بدیهیات” کاربرانی را فرض کرده و برای آنها پروفایل تشکیل میدهد.
پروفایل کاربران شامل مشخصات فردی و ویژگیهای شخصیتی و رفتاری آنها میشود.بسیاری از طراحان به این مرحله بسنده کرده از مراحل بعدی غفلت میکنند. در این موارد پایلوت پرسونا به عنوان پرسونای نهایی در نظر گرفته میشود که اشتباه است.
در مراحل بعدی افرادی با ویژگیهایی شبیه به پایلوت پرسونا جهت تحقیقات میدانی انتخاب میشوند و از آنها نظرسنجی میشود.
مرحله دوم: پرسونای هدفمند (Goal oriented presona)
از طریق مصاحبه یا پرسشنامه درمییابیم که هدف اصلی کاربران از استفاده از محصول چیست. این هدف باید بیانگر تمامی احساسات کاربر در حین استفاده از محصول باشد.
مرحله سوم: پرسونای نقش آفرین (Role playing persona)
در این مرحله نحوه استفاده کاربر از محصول مشخص میشود و طراح متوجه میشود که کاربر برای رسیدن به هدف نهایی استفاده از محصول چه مراحلی را طی میکند.
مرحله نهایی: پرسونای درگیر (Engaged persona)
پرسونای نهایی از ترکیب دو مرحله قبلی حاصل میشود. به عبارت دیگر بیان نحوه کاربری محصول همراه با احساسات و اهداف کاربر. این مرحله به شکل سناریو نوشته شده و همراه با پروفایل کاربر به عنوان پرسونای نهایی محصول مورد استفاده قرار میگیرد.
توجه کنید که این گامها قبل از لانچ محصول و زمانی کاربردی خواهد بود که طراحان و مدیران محصول هیچ دیتای قابل آنالیزی درمورد کاربران نداشته باشند.
پرسونای ثانویه بوسیله دیتای کاربران واقعی مشخص میشود و در بروزرسانی مورد استفاده قرار میگیرد. -
هویت اجتماعی و سلامت روانی
انسان بودن به چه معناست؟ یه تعریفش اینه که ما حیواناتی اجتماعی هستیم. از جنبههای بسیاری، ما وقتی که با دیگران هستیم یا در فعالیتهای گروهی هستیم، در بهترین حالتمون هستیم. و ما در هر صورت در گروههای مختلفی زندگی میکنیم (ملیت، مذهب، نژاد و…). ما تکامل یافتیم که در گروه زندگی کنیم.
گروهها، این ظرفیت رو دارن که به ما درکی از “خویشتن” بدن. در روانشناسی معمولا وقتی صحبت از “خود” میشه، منظور “من” هست ولی چیزی که ما در تئوری هویت اجتماعی ازش صحبت میکنیم اینه که “خود” فقط شامل “من” نمیشه، شامل “ما” هم میشه.
هویت اجتماعی، درکی از “خود” است که از عضویت در یک گروه اجتماعی حاصل شده و اون گروه رو به عنوان بخشی از خود، “درونی کردیم”. حتی هویت شخصی ما هم از هویت اجتماعی حاصل میشه؛ این زندگی گروهیه که به من به عنوان یک “فرد” اجازه میده اونی باشم که هستم.
هویت اجتماعی از دستهبندی کردن “خود” میاد و این 3 ویژگی داره:
1. دیگرانی که با اونها “ما” رو میسازم، در هویت من نقش دارن.
2. به موقعیت بستگی داره. در یک جمع هویت من “عضوی از خانواده” بودنه و در جمعی دیگه “عضوی از یک باشگاه ورزشی” بودن.
3. ما با گروههایی خودمون رو دستهبندی میکنیم که باعث بشن حس خوبی نسبت به خودمون داشته باشیم.
اینکه هویت اجتماعی، “دیگران” رو وارد تعریف “خود” میکنه، مبنای رفتار گروهی و طیفی از فرآیندهای اجتماعیه، مثل:
ارتباطات، اعتماد، همبستگی، تاثیرگذاری، سازماندهی و قدرت
بنابراین اگر در گروه یا اجتماعی زندگی میکنن که با افراد دیگه احساس نزدیکی میکنین و هویت مشترکی با اونها دارین، این روی گستردهای از چیزهایی که برای سلامت روانی مهم هستن تاثیر داره، مثل عزت نفس، کنترل، تعلق، حمایت اجتماعی، تطبیق، انعطافپذیری، هدف و معنی{زندگی}. تمام اینها از طرق مهمی، ریشه در هویت اجتماعی دارن.
با وجود این، در دنیای امروز، هویت اجتماعی مثبت در معرض تهدیده، به خصوص در اثر رویدادهای مخربی مثل حوادث، برچسبگذاریها و تغییر شرایط زندگی در اثر مسائلی مثل بالا رفتن سن (که ارتباطات رو با گروههایی مثل همکاران و خانواده که قبلا در ارتباط بودیم قطع میکنه)، بیکار شدن، تبعیض، به حاشیه روندن گروهی از مردم و {سابقا} استعمار.
با توجه به اهمیت و ارزش هویت اجتماعی، این مشکلات، مخاطرات عمدهای رو برای سلامت روانی ایجاد میکنن. مثلا دیده شده که به حاشیه روندن یک گروه میتونه به مشکلاتی مثل افزایش خودکشی جوانان منجر بشه.
ایدهی مرتبط به هویت اجتماعی در روانشناسی بیشتر از 8، 9 سال نیست که به شکل جدی مطرح شده ولی شدیدا مورد توجه قرار گرفته و تعداد مقالات این حوزه، فقط در سال 2014 نسبت به سال قبل، تقریبا دو برابر شده. موضوعات مختلفی در ارتباط با هویت اجتماعی مورد تحقیق قرار گرفتن مثلا اینکه اصلیترین سود رفتن از مردم به کلیسا و مراسم مذهبی مربوط به ایمان نیست، مربوط به اجتماع (حس بودن در اون جمع) است. همچنین مراسم مذهبی هندوها که 12 میلیون نفر به رودخانه گنگ میرن، قاعدتا باید فاجعهبار باشه برای سلامتی جسم و روان (به خاطر آلودگی و انواع بیماریها و شلوغی زیاد) ولی نتیجه به شکل عجیبی متناقض است و تاثیرات مثبت بر سلامتی و بهزیستی افراد شرکتکننده دارد.
همینطور، تاثیر هویت اجتماعی بر حفظ قابلیتهای شناختی مغز در سنین بالاتر در مطالعاتی نشون داده شده، همچنین در نقطه مرکزی رواندرمانی کلینیکی در قالب گروهدرمانیها قرار داره.
آزمایش جالبی که تحت عنوان “آزمایش زندان بیبیسی” معروفه در سال 2002 ترتیب داده شد به این شکل که به 15 مرد داوطلب سالم به طور تصادفی نقش زندانی یا نگهبان در یک محیطی که مشابه زندان شبیهسازی شده بود اختصاص داده شد و اثرات هویت اجتماعی در طی 8 روز آزمایش بر این افراد مطالعه شد. در این آزمایش مداخلاتی انجام شد که حس هویت اجتماعی مشترک رو در بین زندانیها بالاتر ببره تا اثراتش بررسی بشه. نتیجه این شد که هر چه حس هویت اجتماعی مشترک بیشتر شد، زندانیان قویتر شدن و در مقابل سلطهی نگهبانان مقاومت بیشتری نشون دادن و در شورشهای زندان برای براندازی رژیم نگهبانان تلاش کردن. از سویی دیگه، با افزایش قدرت زندانیان، نگهبانان نسبت به عضویت در گروهشون دچار تشویش شدن و این منجر به کاهش مداوم حس هویت اجتماعی مشترک بین اونها شد. به این ترتیب شرایط مطالعهی اثرات افزایش و کاهش هویت اجتماعی فراهم شد. یکی از این اثرات این بود که در طی این زمان، میزان بدبینی (پارانویا) بین زندانیان ثابت موند ولی در بین نگهبانان کاملا افزایش یافت. همینطور میزان استرس در بین نگهبانان شدیدا افزایش یافت.(نمودار در تصویر اول زیر این پست) همچنین میزان “تحلیلرفتگی شغلی” در بین نگهبانان افزایش یافت.
به نظر میرسه که معمولا به جای پرداختن به ریشههای مشکلات روانی (ریشهشناسی اجتماعی) به دسته بندی شرایط و علائم مشکلات علاقه داریم.
در تحقیقی با تعداد گستردهتری از شرکت کنندگان، 4087 فرد بالای 50 سال سن، که 339 نفرشون افسردگی داشتن، بر اساس اظهار خودشون که عضو چند گروه هستن، ارتباط بین تعداد گروههایی که فرد در اونها عضو هست با احتمال افسردگی به دست اومد. نمودار این رابطه در تصویر دوم زیر این پست دیده میشه. افرادی که عضو هیچ گروهی نبودن، 41 درصد افسردگی داشتن و افرادی که عضو یک گروه بودن 31 درصد و عضو دو گروه 21 درصد و افرادی که عضو سه گروه یا بیشتر بودن، 15 درصد افسردگی داشتن.
بر اساس یافتههای تحقیقاتی دیگه، در مورد مشکلات روانی در محیطهای کاری، بعیده که عدم هویتیابی (identification) با گروه کاری، یکی از دلایل نباشه. تحقیقات بسیار دیگهای هم همین نتایج رو نشون دادن اما بیشتر این تحقیقات بر اساس همزمانی و همبستگی (correlation) بودن نه علیت (causation). ما در تحقیقی، به مطالعه تاثیر هویتیابی در اثر مشارکت افراد آسیب دیده (روحی) در فعالیتهای تفریحی گروهی مثل یوگا، فوتبال، فعالیتهنری و … پرداختیم که توسط انجمنی خیریه فراهم میشدن. نکتهای که مشاهده شد این بود که اگر این افراد با گروه تفریحی هویتیابی نکنن (هویت مشترکی بین خودشون و اون گروه احساس نکنن) این فعالیتها تقریبا تاثیری ندارن. پس فقط قرار دادن صرف افراد در گروه سودی نداره، باید با اون گروه بتونن هویت مشترک معناداری حس کنن. در صورت وجود این شرط، تاثیری خیلی خیلی عمیقی بر سلامت روانی افراد داره، طوری که از 49 درصد افسردگی بین این افراد، میزان افسردگی به 29 درصد رسیده.
گفتیم که هویت اجتماعی از دستهبندی کردن “خود” میاد و این 3 مشخصه داره:
1. “شاملیت”؛ یعنی چقدر دیگرانی که با اونها “ما” رو میسازم، در هویت من نقش دارن.
2. میزان “بستگی به موقعیت”؛ مثلا به طور طبیعی در یک جمع هویت من “عضوی از خانواده” بودنه و در جمعی دیگه “عضوی از یک باشگاه ورزشی” بودن. (یک مقدار بهینه برای این بستگی به موقعیت وجود داره که بیش از اون یا کمتر از اون دسته بندی کردن خود بر اساس موقعیت، سالم نیست – مترجم)
3. میزان “مثبت بودن”؛ ما با گروههایی خودمون رو دستهبندی میکنیم که باعث بشن حس خوبی نسبت به خودمون داشته باشیم. (یک مقدار بهینه برای ارتباط حس مثبت ما با هویتیابی توسط یک گروه وجود داره که کمتر یا بیشتر از اون سالم نیست – مترجم)
حالا چی میشه اگر این شاخصها به اندازهی بهینه نباشه؟ یعنی دستهبندی کردن خود (هویت اجتماعی)، بیش از حد “شامل دیگران” باشه یا کمتر از حد مورد نیاز؛ بیش از حد “بستگی به موقعیت” داشته باشه یا کمتر از حد مورد نیاز، بیش از حد مثبت باشه یا کمتر حد مورد نیاز.
بنابراین، نوعی فضای سه بعدی برای توصیف دسته بندی خود و سلامت روانی وجود داره (تصویر زیر این پست)
در تصویر دیده میشه که در شرایط مطلوب، یعنی بهروزی و کامیابی، میزان شاملیت دیگران و بستگی به موقعیت و مثبت بودن، نسبتا بالاست. ولی میشه که شاملیتِ بیش از حد دیگران رو تصور کرد، مثلا در حالت شیدایی که شخص، همه رو مثل دوست نزدیکش میدونه و در حالت اسکیزوفرنی که گاهی نمیتونن بین خودشون و دیگران تمایز قائل بشن.
مزیت این مدلِ شناختی برای سلامت روان اینه که یک الگوی کلی و پیوسته برای بیماریهای روانی ارائه میده، به جای تعصب بر شناسایی امراض به عنوان شرایطی خاص و منفرد که بین حالت نرمال و غیرنرمال تفاوت ایجاد میکنن.
در تحقیقی بر روی 85 فرد بالغ با میزان بالای اضطراب، استرس، تنهایی یا افسردگی که در 5 جلسه بر روی مهارتهایی کار شد که منجر به عضویت موثر در گروههایی بشه که با اونها حس هویت مشترک حس کنن، میزان اضطراب، استرس، تنهایی و افسردگی به طرز واقعا چشمگیری کاهش یافت و از آنجایی که این مداخلات به مراجعه کننده کمک میکنه “مهارتهایی رو بیاموزه” برای ارتباط معنادار با گروهها، انتظار میره که فرد {به طور کل} مقاومتر بشه و مزایای این روش در دراز مدت پایدار باشه.
“خود” حقیقی، در فردیت نیست، در عضویت ما در گروههاست، وقتی با خانواده هستیم، وقتی با همکارانی هستیم که دوستشون داریم، وقتی که جزئی از جمعی بزرگتر هستیم.
-
This reply was modified 4 years, 8 months ago by
mana.
-
This reply was modified 4 years, 8 months ago by